تبليغاتX
تنها ترين تنها منم

























تنها ترين تنها منم

« يا علي گفتيم و عشق آغاز شد »

"بسم رب الشهداوالصدیقین"

هر وقت خواستم از شهيد و شهادت بگم دلم تندتر تپيد، صدام لرزيد و خيلي ها به اين لرزش نيش خند زدن،

اما خب؛ بودن كسايي هم كه با من هم نوا شدن.

بار دوم كه خواستم بگم اونايي كه باهام همراه بودن خميازه اي كشيدن و گفتن يه كاري داشتيم ديرمون شده، ولي خب؛ باز هم يكي دو نفري بودن كه با من هم ناله بشن.

بارسوم كه خواستم بگم؛ اون يكي دو نفر گفتن واي چقدر دير كرديم يه دقيقه وايستا الان بر مي گرديم.

بار چهارم كه خواستم بگم ديگه كسي كنارم نبود تنهاي تنها بودم اما باز هم گفتم، براي خودم از غربت سنگرهاي خالي گفتم، از ايثار و جنون گفتم، از همت، باكري، زين الدين، چمران و....

بار پنجم كه خواستم بگم گوشهام گفت بسه، ديگه از شنيدن خسته شدم. ديگه نمي خوام بشنوم...

من موندم و دلم؛ مهر سكوت رو دلم زدم و با آتش دلم سوختم و ساختم. گفتم بذار اگه سوزشي هست كسي نبينه،اگه شكستني هست، كسي صداش رو نشنوه ...

نمي دونم چي شد كه باز هم نوشتم، من كه نه بلدم متن ادبي بنويسم نه متن كلاسيك، اصلا نويسندگي بلد نيستم.

نمي دونم چي شد كه دوباره قلم بدست گرفتم، چندين و چند بار عهد كرده بودم كه ديگه حرف دلم رو به كسي نگم آخه خريداري نداره....

اي شهيدان!

ما بعد از شما هيچ نكرديم!!!

لباس هاي خاكي تان را در ميدان هاي مين و لا به لاي سيم خاردارها رها كرديم. عهدمان را شكستيم و دعاي عهد را فراموش كرديم.

زمان ندبه و سمات را گم كرديم.

شربت هاي صلواتي را با نسيان بر زمين ريختيم و به عطش خنديديم.....

روی سنگ مزار شهید گمنام را خوانده اید؟

نخوانده اید؟

البته چیزی هم رویش ننوشته، شاید فقط محل شهادت یا اسم عملیات. ...

یعنی کمترین اطلاعاتی که از یک انسان می تواند در حافظه تاریخ بماند. پس کو تاریخ و محل تولد؟ کجاست نام پدر و مادر؟

ولی مهمترین چیزی که از او نمی دانیم نامش است.

" نامی که اکنون گمنام شده "

نامی که روز تولدش پدر و مادرش با چه پرواز خیالی بر او نهادند.

اما مگر چند تن از ما وقتی با نام و نشان کامل دفن می شویم در حافظه تاریخ می مانیم. خانه آخرش آنکه نزدیکانمان کمی چهره و خاطراتمان را آن هم برای مدتی اندک به یاد نگاه می دارند. اما شهید، اگر حتی در ذهن من و شما و تاریخ نماند و اگر ندانیم نامش چه بوده، موهبت و لطفی بزرگ نصیبش گشته، او بعد از مرگش، بعد از آنکه بر جسدش سنگ نهاده اند، زنده است و نزد پروردگارش روزی می خورد. من و شما هم از روزی پروردگارمان می خوریم اما در زمین خاکی و نزد... نمی دانم، نمی نالم، شهید از جانش، از نامش گذشت و بر چنین سفره ای نشست و من و تو .......... 

حال تو خود بگو کدامینمان گمنامیم

من و تو یا آنکه تنها اسمش گمنام است؟؟؟؟

نوشته شده در جمعه 27 خرداد1390ساعت 13:1 توسط مريم| |

سلام دوستان قدیم و جدید... چند وقتیه حالم خوب نیست/اصلا حوصله اینکه بخوام به وبم سر بزنم نداشتم. به هرحال ببخشید جواب نظراتتونو ندادم. امروز تصمیم گرفتم برم مشهدالرضا،اما بلیط گیرم نیومد... اما فردا صبح میرم مشهد... نائب الزیاره همتون هستم... التماس دعا
نوشته شده در یکشنبه 25 اردیبهشت1390ساعت 16:29 توسط مريم| |

تنها قدم می زنم پارک و مسجدو مجتمع ها و همه و همه چیزو همه جا رو زیر پا می ذارم.چقدر پام درد می کنه و خسته ست.اما دیدن فضای به این قشنگی ترغیبم می کنه که بازم بیشتر و بیشتر قدم بزنم.گفتم فضای زیبا.آخ که دلم لک زده واسه یکم قدم زدن توی این هوا با یه دل خوش.حتی ۱ ثانیه همون ۱ ثانیه معروف که خاضرم زندگیمو براش بدم.

راه می رم و با خودم حرف می زنم چقدر خل و ضع شدم.می خندم ..گریه می کنم....بی تفاوت می شم....همش عرض ۱ ثانیه.........

صدای خنده بچه ها می یاد.گل کوچیک بازی می کنن.سرمو می چرخونم و واسه یه لحظه زندگی رو می بینم.یه عده پیر مرد که گوشه گوشه پارک نشستن و حرف می زنن.بچه هایی که بازی می کنن.دلشون خوشه ها....!!!
اما من ..اما واسه من......

اونا می خندن..مهم نیست.....

حرف می زنن ...مهم نیست.....

مهم نیست...مهم نیست...

هیچی دیگه برام مهم نیست.......

دیگه هیچ صدایی نمی شنوم!انگار گوشام گرفته گرفته ست.فقط صدای ضجه می یاد.صدای گریه می یاد.

چقدرم آشناست!!.....

این منم!
منم که دارم از درون گریه می کنم!

نوشته شده در سه شنبه 23 فروردین1390ساعت 19:28 توسط مريم| |

همین الان خیلی دلم گرفت
خدایا چرا اینقدر دنیای ما رو به سردی میره
اگر صادقانه صحبت کنیم میگن داری خودت رو لوس میکنی
داری ریا میکنی
اگر خودمونی باشیم میگن جنبه نداری میگن در شأن تو نیست
یاد اون شعر صادقی افتادم
قربونت برم خدا چقدر غریبی رو زمین
آه از تزویر خلق درد نوش
مردم کندم نمای جو فروش
آه از این گرگ های میش خار
............ too_sad
نوشته شده در چهارشنبه 18 اسفند1389ساعت 19:13 توسط مريم| |

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم
گفتی: فانی قریب .:: من که نزدیکم (بقره/
۱۸۶)
::.
گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد بهت نزدیک شم
گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/
۲۰۵)

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/
۲۲) ::.

گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/
۹۰) ::.

گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار می‌تونم بکنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/
۱۰۴) ::.

گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/
۲-۳ ) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/
۵۳) ::.

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/
۱۳۵) ::.

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم! ... توبه می‌کنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/
۲۲۲) ::.

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک
گفتی: الیس الله بکاف عبده
.:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/
۳۶) ::.

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟
گفتی:
یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب)
نوشته شده در سه شنبه 26 بهمن1389ساعت 9:46 توسط مريم| |

الان ساعت ۴ است
داره نم نم بارون میاد
همین الان از مشهدالرضا اومدم
به خیالم کلی سبک شدم
ولی باز دلم گرفت تا یاد این دنیای مجازی افتادم
عجب دنیای سردیه
تا میایی باهاش انس بگیری آروم بشی
خراب میشه
خرابش میکنن
همه شدن برای ما چوب بالا سر
آه خدای من
اگه من جای تو بودم از غصه میپکیدم
منفجر می شدم
عجب صبر و حوصله ای داری
واقعا من رو چطوری تحمل میکنی
من نفهمیدم اگه بدم چرا راهم میدی
اگر نا پاکم چرا پاکانت خوبانت صالحانت دعوتم میکنن
اگر پستم ذلیلم خارم زبونم پس چرا .........
آخرش میخوایی چیکار کنی
زورت به من رسیده
دلم میخواد داد بزنم  و بهت بگم ، اگه راست میگی و قدرتت زیاده برو سراغ اونهایی که ......
                                                                                      میخوایی من رو بسوزونی
                                      اگه راست میگی برو اونهایی که درب خونه رو آتیش زدن بسوزون
خدایا خسته شدم
نه از زندگی نه از خودم ، از از از از
مجنونمو دلزده از لیلییا .........خیلی دلم گرفته از خیلییا
حمد بخونم یا سوره حشر رو
یاد سوره شمس میافتم میترسم
و وقتی میگم والسماء و الطارق
و ما ادراک ما الطارق
النجم الثاقب...
روحم جلا میگیره
کلی حرف دارم باهات برم کم کم وقت نمازه
نوشته شده در چهارشنبه 20 بهمن1389ساعت 10:1 توسط مريم| |

دستت را میگذارم روی مرزی ترین نقطه وجودم یک حس گمشده آهسته شروع میکند

به جوانه زدن...

سلام می کنم چشمم مست تماشای گنبد طلا میشود...

بو می کشم تا ریه هایم پر  از عطر حضور نگاه مهربان امام رضا

و احساس تازگی اندیشه های خسته ام را فرا میگیرد...

زیر لب زمزمه می کنم یا ضامن آهو یا غریب الغربا حواست به من هست؟

دلم را جا گذاشتم در حرم و گره اش زدم به ضریحت...

 

سلام دوستان من مشهدم و نائب الزیاره همتون...

التماس دعا

http://static.panoramio.com/photos/original/642543.jpg

نوشته شده در یکشنبه 17 بهمن1389ساعت 10:14 توسط مريم| |